در مورد شاعران بادغیسی از این وبلاگ بدانید.

بلبل سـرمسـت تویی، جانب گلزار بیا

گوش تویی، دیده تویی، وز همه بگزیده تویی

یوسـف دزدیده تویی، بر سـر بازار بیا

ای ز نظر گشـته نهان، ای همه را جان جهان

بار دگر رقص کنان بی دل و دسـتار بیا

روشـنی روز تویی، شـادی هر سـوز تویی

ماه شـب افروز تویی، ابر شـکربار بیا

ای عَلم عالَم نو، پیش تو هر عقل گرو

گاه میا، گاه مرو، خیز به یکبار بیا

ای شـب آشـفته برو، وی غم نا گفته برو

ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا

ای دل آواره بیا، وی جگر پاره بیا

وَر رهِ در بسـته بوَد از رهِ دیوار بیا

ای نفس نوح بیا، وی هوس روح بیا

مرهم مجروح بیا، صحت بیمار بیا

ای مَـهِ افروخته رُو، آب روان در دلِ جُو

شـادی عشـاق بجو، کوری اغیار بیا

بس بود ای ناطق جان چند از این گفتِ زبان

چند زنی طبل بیان، بی دم و گفتار بیا

( غ 36)

تضرع دیگر از لهیت فراق

یـار مـرا، غار مـرا، عشـق جگـر خـوار مـرا        یار تویی، غار تویی، خواجه! نگهدار مرا

روح تـویی، نـوح تـویی، فـاتح و مفـتوح تویی       سـینهء مشـروح تـویی، بـر درِ اسـرار مرا

نـور تـویی، سـور تـویی، دولت منصور تویی        مـرغِ کـُـهِ طور تویی، خسـته به منقار مرا

قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی        قـنـد تـویی، زهـر تویی، بیش مـیـازار مرا

حجرهء خورشـید تـویی، خـانـهء نـاهـیــد تـویی      روضهء امـیـد تـویی، راه دِه ای یـار مـــرا

روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی        آب تویی، کوزه تویی، آب دِه ایـن بـار مرا

دانـه تـویی، دام تـویی، بـاده تـویی، جـام تویی        پخـتـه تـویی، خـام تویی، خام بمگـذار مرا

ای تـن اگـر کـم تـَـنـَـدی، راه دلــم کـم زَنـــدی        راه شــدی تـا نـبُــدی، اینهـمه گـفـتار تویی

( غ 37)

نوید بازگشـت یارِ از دسـت رفته...

بوی جوی مولیان...

تنها اقتفاء و اسـتقبای که در دیوان چهل و اند هزار بیتی شـمس، از سـخ پردازان متقدم به نظر این ناچیز رسـید، غزلی اسـت که ضمن آن مولانا، کلام رودکی را روحی تازه بخشـید و نشـاط و انبسـاط خاطر خود را از یک دوران رنجبار مفارقت بدین طریق شـکوفا کرده اسـت:

بوی باغ و گلسـتان آید همی

بوی یار مهربان آید همی

از نثار جوهر یارم مرا

آب دریا تا میان آید همی

با خیال گلسـتانش خار خار

نرمتر از پرنیان آید همی

زان در و دیوار های کوی دوسـت

عاشـقان را بوی جان آید همی

یک وفا می آر و می بر صد هزار

اینچنین را آنچنان آید همی

هر که میرد پیش حسـن روی دوسـت

نابمرده در جـِـنان آید همی

کاروان غیب می آید به عین

لیک از این زشـتان نهان آید همی

نغـز رویان سـوی زشـتان کی روند؟

بُـلـبـل اند گلـبـنـان آیـد همی

این همه رمز اسـت و مقصود این بود

کان جهان اندر جهان آید همی

همچو عقل اندر میان خون و پوسـت

می نشـان اندر نشـان آید همی

( به التقاط از غزل 2897)

در بازگشـت محبوب:

کـُندُر بسـوزانید، گلاب بپاشـید

ای عاشـقان، ای عاشـقان، آمد گـَهِ وصل و لقا

از آسـمان آمد ندا کـ : « ای ماهرویان الصَّلا »

ای سـرخوشـان،ای سـرخوشـان، آمد طرب دامن کشـان

بگرفته ما زنجیر او، بگرفته او دامان ما

آمد شـراب آتشـین، ای دیو غم کنجی نشـین

ای جان مرگ اندیش، رَو ای سـاقی باقی، درآ

ای هفت گرون مسـت تو، ما مُهره ای در دسـت تو

ای هسـتِ ما از هسـتِ تو، در صد هزاران مرحبا

ای مطرب شـرین نفس، هر لحظه می جنبان جرس

ای عیش، زین نِه بر فرس، بر جان ما زن ای صبا

ای بانگ نای خوش سـَمر، در بانگ تو طعم شـکر

آید مرا شـام و سـحر، از بانگ تو بوی وفا

بار دگر آغاز کن، آن پرده ها را سـاز کن

بر جمله خوبان ناز کن، ای آفتاب خوش لقا

( غ 34 )

غزل های دیگری از این دسـت در دیوان شـمس فراوان اسـت ( از جمله غزل شـماره 58 با مطلع: رسـید آن شـه، رسـید آن شـه، بیارایید ایوان را... و نظایر این )

اینک کاروان عشـق و ارادت مرکب از بیسـت تن مریدِ از جان گذشـته همراه سـلطان ولد ـ فرزند مولانا ـ شـمس را از دمشـق به صوب قونیه حرکت دادند. آورده اند که در این سـفر طلانی، شـمس سـوار بر مرکوبی بود، اما سـلطان ولد با پای پیاده طی طریق می کرد.

نوشـته اند: « مولانا از رسـیدن شـمس، خاطرش چون گل از نسـیم صبا شـکفت. مریدان و یاران، پوزش ها کردند و هر یک به اندازهء وسـع خویش، خون نهادند و سـماع دادند. مولانا چندی با پیر تبریزی تنگاتنگ صحبت داشـته درِ خلوت به روی غیر ببسـتند. گاهی هم با او به صحرا رفته، خوش شـور و غوغایی داشـتند. ولی رفته رفته باز مریدان و یاران مولانا و خواص و عوام قونیه در خشـم آمده بدگویی و شـناعت آغاز کردند، مولانا را دیوانه و شـمس الدین را جادو خواندند » ( بسـتان الستیاحة )



حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی – رومی در دستگاه  بینش ابولمعانی بیدل رح:

 

اگر ما شناسنامه   ( آفاقی و انفسی) اخطاب قلمروهای شعر و ادب- عشق و عرفان و دانشهای گوناگون را تاریخی سیر نماییم، بخوبی در میابیم که عارف – شاعر و دانشمندی  وجود نخواهد  داشت که آثار پیشینه گان  را نخوانده باشد واز اندیشه  و شیوه و نحوه  بیان ایشان متاثر نشده باشد.

پس باین حساب ، ابولمعانی بیدل رح نیز به گواهی آثار از این امر ثابت  ، مستثنی نمیباشد.

آری با توجه و تکیه  به آثار دارایی او، چه نظم و چه نثر در اندیشه های  عرفانی – پرداخت و بیان شاعرانه  از اسلاف  خویش بهره ها برده است. و در حد قابلیت  و فاعلیت  خویش و با عبور از مرتبه  ( داشت ) بمرتبه ( وداشت) رسیده  و بیش از هزار سال گنجینه های عرفانی  ، اشعار ، شیوه  و اسلوب – طرز و سبک ها و مکتب های گونه گون از پیشینه گان  ، به بیدل رح میراث رسیده بود. چنانکه ابولمعانی ، توصیه  و ارشاد عموی خود را به قسمتی از آن معطوف میدارم.

....... اما بطریق ارشاد بیان میکنم...........به میمنت  بی ساخته گی های تاریخ تولدت

.........محیط آبروی  سیادت  ابولقاسم ترمذی قدس سره  بر شحات اشارات  ( فیض قدس)  خوانده است)) (1) باین معنی که سید ترمذی  در پرتو انوار اسما و صفات الهی ، استعداد و قابلیت  ذاتی بیدل رح را دریافته  بود که او در قلرو ( سرود و سخن) که لازمه  استکمال آن - کوشش – استقامت و ثبات قدم است، دراین  عرصه ، مرتبه والایی  نصیب ابولمعانی   میشود. چنانکه  بیدل اشارات ( مراز قلندر) را در این ارتباط  ، بدینگونه ، عبارت کرده است.

بعد ازاین باید  از امتحان درجه استعداد ، از مطالعه کلام سلف که حقایق را در آن لباس، عرض رنگینی های نا زنده گی است ، معانی را در ان کسوت ، دستگاه کمال بر ا زندگی غافل مباش ،،

(2) از اثر ارشادات ( مرزا قلندر) بیدل رح کمر همت بر میبندد ، آثار منظوم و منثور اسلاف از رودکی  تا شیدای همروز گار خود را بصورت دقیق مطالعه میکند و مطابق دستور (عمومی) خویش ، ابیات اشارات و نکات نقد الحال خود را متکی به ذوق وسیلقه  خویش در دفتر چه یی من نبشت و هر گاهی که حال و مجال میسر میگشت آن گزیده را حضوری به مرزا قلندر میخواند و نظر او را در مورد همان ابیات بگو ش جان  میشنید(2) پس ازاشارات  بالایی استنباط  میشود که بیدل رح مطالعه  آثار پیشینه   گان را لازمه شدن میداند،  به شرط آنکه از تقلید محض پرهیز شود. اظهار باید کرد که  نه تنها بیدل رح بلکه همه بزرگان تقلید بیجا را آفت بدی شمرده   اند که قوتهای بالقوه  را از ظهور بالفعل باز میدارد. چنانکه  در ابیات زیرین در این مورد بیدل رح فرموده است.

 

چه لافی بحرف کسـان خامــــه دار       حریری ز تحقیق خویـــــش هم برار

برون تاز از ظلمت و هـــم  خویش       بکن سیر در کوچـه فهـــــــم خویش

مرو همچو گوش از پی حرف کس       بدل ساعتی غوطــــه زن چون نفس

که شمعی ز تحقیــق روشــــن کنی       گــــــل معنی زیب دامــــــن کنـــــــی

چه تحقیق نور بسیـــــــــــط قــــدم      که جـــوشد  ز دل بــی غبار ظلــــــم     (3)

 

بدینگونه در سطور زیرین ابولمعانی درباره تقلید  بی مورد اشارات پر معانی یی دارد که توجه شما را به آن اشارات معطوف میدارم: آنچه از نسخ دل فهم کن اگر همه نقطه ایست، چون مردم ، طوفانش از جا نمیبرد و هرچه از خارج جمع نمایی هر چند دفتر هاست  در چشم گشودنی  چون مژه  برهم میخورد (4) حاصل سخن اینکه ابولمعانی بیدل رح با گواهی آثارش  در عرفان توحیدی  و پرداخت  و بیان شاعرانه  بمرتبه   اجتهاد  رسیده بود. چنانکه صلاح الدین   سلجوقی که از مشاهیر ابیات و فلسفه  شمرده  شده میشود در کتاب (نقدل بیدل) بیدل رح را  یکی ازشاعران عارفی میداند که در مکتب  ومشرب مولانا رح به  بلوغ  فکری رسیده است. او چند بار در کتاب (نقدل بیدل) از تاثیر پذیری  بیدل از مولانا  یاد کرده است  که قسمتی از آن یاد کرد ها را شاهد مثال نقل میکنم. (( مولوی که بیدل نیز  ارادت  بسیار به او دراد و در اندیشه های خود سخت از او متاثر است .... ولی ، انقلاب  اصلی و حقیقی  در مضمون و الفاظ  و در همه چیز از قلم وقتیکه  و روح بزرگ و جهنده و طوفانی  مولانا  بروی کار آمد که معنی قافله  سالار حقیقی این کار وان اوست  و دنباله بان  قافله بیدل است،  استاد سلجوقی  با صلاحیتی که او را بود درقسمت دیگر (نقلد بیدل)  نظر خود را در مورد مولانا   وبیدل چنین عبارت کرده  است... اما آن  ذوق و شوق  و آن حرارت و آن  نیرو  و شجاعت  که خداوند به مولانا  ارزانی کرده  بود نصیب همه کس نیست، ولی تنها بیدل بود که بنا کرده این چراغ  را بار دیگر به همان فتیله  و روغن  بیفزود)) .... .. بیدل  به نوبت خود  طوریکه  ما اورا میشناسیم خود را مقتدی و پیرو مولانا میشمارد و همان روح تصوف عمیقی مولانا  را با همان ریفاری که  مولانا  درشعر کار فرما شده بود تعقب میکند. به جرئت باید گفت که مبتکر اول دراین کار مولاناست، حتی پیشاهنگی و استادی ازآن  اوست و بیدل درین  راه   شاگرد  و خلف اوست. ولی شاگردی  که بنای استاد خود را  تکمیل و تزئین  نموده   و پیرایه   های زیبایی را بر برد و دوش پایه دار افزوده است. (4)

درین قسمت اظهار باید کرد که ابولمعانی  در کتاب (چهار عنصر) چهار مرتبه  از مولانا  با خلوص دل یاد کرده است که توجه شما را  به آن اشارات  و نکاتی  که  نمایشگر ارادت و شناخت  بیدل رح از مولاناست  معطوف میدارم : یکی از استادان بیدل در دستگاه عشق و عرفان ( شاه یکه آزاد) بوده است که بیدل اورا  درابیات زیرین چنین ستایش کرده است.  

 

عیان فهم رموز بــی نیـــــازی             حقیقت بین نیرنگ مجــــــــــازی

عروج معنی از طبعش بخاری              چراغ فطرت ازبرقش شـــــراری

تعلق دام نا گیرای صیــــــدش              پر افشانده پیش آهنــــــگ قیدش     (5)

 

این شاه اقلیم فقر و فنا درهمان ، هفته ای که ازجهان رنگ به بیرنگی  پیوستنند،  توصیه ای میکند و بیدل  آن را بدینگونه عبارت کرده است: از تعلیمات و صایای من ، مفید احوالست آنست  ، که چندی بدین ابیات تحقیق آیات ، تامل گماری ، و به فهم لطایفش جهدی ، بلیغ لازم تفکر شماری : امید  که معلم فضل حقیقی به درس معنی عرفانت افزاید و ابواب علوم بروی دانست مفتوح نماید.....

 

این تویی ظاهر که پنــــــــداری تویی     هست اندر توی تو از بی تویـــــــــــــی

او تو هست اما نه این تو که تن است     آن تویی که برتر از مــــــــا و من است

توی تو در دیگری آمــــــــــــد دفین   من غلام مرد خود بیــــــــــــــــــن چنین   (6)

 

ابولمعانی درگرمی وروشنی حضور بیساخت  حضرت شاه  در بحر بیکرانه  نور معنی ابیات مولانا با پا و پر دل حکمت اشنا ، چنان  شنا میکند که کارش بکمال حیرت و ستر اسرار حقیقت آن ابیات  میکشند. چنانکه  بیدل در مورد  نبشته است: الحاصل : ترحم آن  خضر وادی توفیق بندید  این عنایم ، طریق هدایت پیمود. توجه آن سروش عالم فضل ، بمژده  کرامتم درس نوازش فرمود:  بمواظبت  حضور معنی اش ، مشق حیرتی  بکمال رساندم  - وبمحافظت  اسرار حقیقتش ، ورق نفس بخاموشی گردانم)) (5) (6)(7)

همچنین  ابولمعانی  در مقدمه (محیط اعظم) از شاعران  پیش از خودیش چونان: سلک، طالب، صامت، شیدا، تسلیم ، کلیم و صائب نامبرده  و در ابیات زیرین  نیز از اقطاب این قلمرو چنین عبارت کرده است.

 

زجام مولوی  گر جرعه ات بخشنده دریابی         کزین میخانه بوی طبله عطـــــار میـــآیـــــد

از گل و سنبل به نظم و نثر سعــدی قانعـــم          این معانی  در گلستان  بیشتــــر دارد بهـار

بیدل کلام حافظ شد هـــــــــــادی خیالــــــــم          دارم امید  کاخر مقصـــود من بــــــرآیـــــــد

پیری ام بز هر سر موبست مضمون خمـی           بعد از این ترتیب دیوان هلالی میکنـــــــــم

دعوی آسان کرد بیدل نزد موزونـــــان هند          مصرع چندی بهم آوردن و صائب شـــــدن  (8)

 

 

  

ابولمعانی بیدل در نکات خویش از مولانا زیر عنوان حکایتی بدینگونه یاد کرده است:

 

شنیده ام ادب کرد مـــولای روم                خلف را ز اوضاع اهل رســـوم

که سرگرم ترتیب دستـــــار بود                 به بست و گشادش گرفتار بـود

بفرمود کای پور معنــــــی  نظر                به این شغل باطل مپیچ اینقـــدر

که یکبار من هم بحکم شــــباب                 فتادم بگرداب این پیچ وتـــــاب

حضر زین ادا رنج الفت گــرفت                 زمن مدتی ترک صحبت گـرفت

هنوز از خیالش خیالم پر اســت                 جبین از نم  انفعالم پر اســــــت   (9)

 

بطور حسن ختام با ابیات زیرین که نمایشگر شناخت بیدل را از مولاناست  کلام خود را بپایان میرسانم:

 

بزرگی ز  خلق جهان منـــــزوی              بخوابش نمودار شــــد مولـــــوی

نگاهی چو خورشید عالی نظـــر              لبی در تبسم چو فیض سحـــــــــر

خیال جسد محو انوار جـــــــــان              یقین باقی و رفته وهم از میـــــان

زجا جست بیننده رنـــــــگ حال              گشود از ادب قفل درج ســـــــوال

که ای در فن معنوی ذوفنـــــون             چسان دیدی احوال خلق بطــــون

چه صوتست در پرده این تار را              چه رنگست گلهای اســـــــرار را

چنین گفت دانای روشن جــواب               که عقبا چو دنیاست نقشی بر آب

نه آنجا کسی داشت از ماخبـــــر              نه اینجا کسی برد بــــوی اثــــــر

                             شریکی در ین بـــــــزم پیدا نشـــــد

                             کسی غیر ما واقف مــــــــــــــا نشد     (10)

 

 

 

سرچشمه ها

 

1-    چهار عنصر ، ابولمعانی بیدل  ص 35.

2-    همان کتاب ، عنصر دوم بیدل  ص  47.

3-    همان کتاب عنصر اول   بیدل   ص   36.

4-    نقد بیدل ، صلاح الدین سلجوقی ، چاپ کابل، سال 1343 ص

5-    چهار عنصر ، عنصر اول  بیدل  چاپ کابل ،سال 1344 ص

6-    همان کتاب عنصر دوم  بیدل  چاپ کابل  سال 1344 ص

7-    همان کتاب عنصر دوم بیدل چاپ کابل سال 1344 ص

8-    محیط اعظم  مقدمه بیدل  ، چاپ کابل ،سال 1342 ص 4.

9-    محیط اعظم مقدمه  بیدل  ،  چاپ کابل ،سال  1342ص 106.

   10 – محیط اعظم  مقدمه بیدل، چاپ کابل ، سال 1342 ص 211.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 7:34  توسط "حمیدی" | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
الهی تو آن کن که پایان کار - تو خوشنود باشی و ما رستگار
الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است.



نوشته های پیشین
آذر ۱۴۰۱
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۶
آذر ۱۳۹۵
تیر ۱۳۹۴
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
آرشیو موضوعی
شاعران قدیمی و معروف افغان
فعالیت های نهاد اجتماعی جوانان ولسوالی قادس
فعالیتهای ثبات اداره ولسوالی قادس
معرفی ولایت بادغیس و السوالی ها آن
(1) اشعاری گرانبهای از خانم حنظله (بادغیسی)
(2) شعاری ازمولانا سید نعمت الله محوی (بادغیسی)
(3) شعرهای از عبدالعزیز نازک شاعر بادغیسی
(4) اشعاری عبدالمومن عاطفی(بادغیسی)
(5) قطعه شعری از ارفاق(بادغیسی)
(6) اشعاری از رحمت الله(بادغیسی)
(7) اشعاری زیبای از آقای زریر شاعری بادغیسی
(8) اشعاری از مرحوم مولانا عبدالقادر درزئی بادغیسی
(9) نقیب "آروین"
(10) رحمت الله راستین شاعر جوان بادغیسی:
(11) شاعر جوان (داود امین )
(13) الحاج سيد بسم الله (بسمل))
(14) مرحوم ابوبکر (محزون)
(15) مولوی محمد (ضاجر)جوندی
(16) بی بی سمنبوی بادغیسی
(17) محترمه عزیزه عنایت بادغیسی
(18) محمد ميرويس (پوه مل)
(19) شاعرجوان محمدیوسف صمیم بادغیسی
مطالب معلوماتی ازیاهو مسنجر و فیس بوک
پیوندها
رهروان حنظله ای بادغیسی
آمــــــــوی خـــــروشــــــــان
آینـــــدهء نویــــــــــــــــــــــــن
دوســتــانـــــه
علمی ،فرهنگی، اجتماعی، و ادبی

آمارگیر وبلاگ

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM