سوانح عبدالعزیز (نازک) دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۹ 23:11
زندگي نامه عبدالعزيز( نازك):مرحوم عبدالعزيز فرزند محمد رضا بيك مشهور به عزيز نازك مسكونه اصلي قريه زنده چشم مربوط كشك كهنه ولايت بادغيس يك تن از شاعران توانمند وبا استعداد كشور عزيز بوده كه بعداز شهادت موصوف برادر اخيافي اش ارباب محمد صديق فرزند غلام خان جوالق ء پسرانش محمد رضا وغلام يحي ء پسركاكايش حاجي اسمعيل بيك ونواسه كاكايش محمد ابراهيم بيك تاكنون حيات داشته در محلات قريه زنده چشم وقريه جوالق ولسوالي قادس بودوباش دارند.مرحوم عبدالعزيز درسال 1312 درقريه زنده چشم متولد ودرسال 1345 هنگاميكه به صوب كابل روان بود در مسير راه قندهار به منطقه كشك ونخود به اثرچپه شدن موتر جام شهادت را نوشيده ودر همان جا دفن شده است. موصوف اكثرا از عمر عزيز خود را درفقرءهجرت و مسافرت بخصوص در مساجد به منظور فراگيري تحصيلات علوم ديني در نقاط مختلف مربوط ولايت بادغيس چون قادسءجوند ءجوالقءكوكچايلءلنگرشريفءقره چقي ءقلعه نو وولايات همجوارچون هرات وغورسپري نموده
ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

بادغیس بهاری پنجشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۹ 18:4

شعری تازه ای از رحمت الله جان بادغیسی

بهار بادغیس

بادغیس فـــــــدای دامنه ای کوهسار تو

سرســـــــــــبز و پرشکوه بود هر بهار تو

خــرم ز فیض رحـــــــــمت حق گلعذار تو

کشتِ حـــلالِ مـــــــــزرعه باشدشعارتو

پر حــــــاصل و مـــــــــفید بود هر دیار تو



یارب خجــسته دار بهار خجــــــــسته را

دامـان کوهــسار و درخــــــــتان پسته را

لطـفی کـن و کرم، دهـــــاقین خسته را

بار دیگـــــــــر گــــشا تــو ابواب بسته را

تا کــی کــــــــشیم دست نیاز انتظار تو



مطرب به چنگ و نی ســــــرنغمه واکند

بلبل به لحن خـــــوش سروش و نوا کند

در گلشـــــــن بهار چه شــــوری بپا کند

هرکس به نحو مدح و ثنـــــــای خدا کند

پرشور و پرنشــــــــــــــاط بود لاله زار تو



برچشم من دیار و رخت مثل گلشن است

هر خارکز زمین تو رویدچو سوسن است

این شهر شهر حنظله شعـر افگن است

آری دیــــــــار و برزن تو باب دیدن است

شـــــــــعر آفرین و روح فزا است مزار تو



رحمت هوا و منـظر بادغـــــیس صفا بود

بی شک همه زصنــعت و لطف خدا بود

این سرزمینی بی نظــــــــــــــیر آریا بود

افــــــــــــــسرده را دیدن اینجا شفا بود

جوش و خروش فصــــــــل بهار افتخار تو
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

شعر بهاری از مرحوم ابوبکری (محزون) سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ 18:17
بهاریه

خـــــزان بگذشت و قـــــــــت فصل ایــــــــام بهار آمد
زجــــــا بزخیز و همت کـــن که وقت کشت و کار آمد
نگـــــــــر بر دامن سحرا که موج کهســــــــــــــار آمد
نسیم عطر آمیزی زهــــــــــــر گوشه و کنـــــــــار آمد

ببین نشــــــــو نمـــــــــای میکنــــــــــد گل شجر امروز
شـــــــکوفه کـــــــــرده جمله شاخه هایش با ثمر امروز
که ســــرو از بوستــــــان بالا کشیده باز ســــــر امروز
وطن با خود گــــــرفته رونق و رنگ دگـــــــــر امروز

زمین از قطــــره بــــــاران رحمت فیض بـــــــر گردید
زراعت از طفیلش سبز و خـــــــــــــرم سر بسر گردید
ز تـــــاثیر قــــدومش خـلق عـــــــــــالم بهره ور گردید
زهـــــــــــــــر سو فـــرحت خوشنودی نوع بشر گردید

چکیده قـــــــــــــــــــطره بــاران ز آب دیده افــــــلاک
ثنا گویان چو (محـزون) سر بیرون آرده است ز خاک
گــــــریبان زمین را لاله کـــــــــــرده از مسرت چاک
ز آب شبنم نیســــان بشد روی گلستـــــــــــــــــان پاک
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

مرحوم سید بسم الله (بسمل بادغیسی ) شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 22:24


زندگی نامه الحاج مرحوم سید بسم الله (بسمل بادغیسی ):

11.6.87 001


الحاج سيد بسم الله (بسمل) فرزند حاجي عبدالاحد در سال 1306 هه .ش. درقريه پده نوكدري ولسوالي آبكمري مربوط ولايت بادغيس در يك خانواده زارع متولد شده تحصيلات خصوصي را نزد علما دين در رشته هاي فقه شريف-صرف-نحو - تفسيرشريف-تاريخ اسلام وتاريخ ادبيات فارسي فراگرفته و كسب تحصيل نمود. انگيزه دنبال نمودن علوم برايش دست يابي به گنجينه آثار خطي وقلمي جد بزرگوارش ملاسيد حبيب الله خطاط چيره دست بوده كه باكمال تاسف آنهمه آثار باارزش كه بهترين گنجينه فرهنگي ملت ما محسوب ميشد در جريان تحولات سالهاي انقلاب مانند هزاران اثرذيقمت وارزشمند ديگرفرهنگيان كشورما بوسيله بي خبران فرهنگ سوز غارت وازبين برده شد. بسمل تخستين شعرش را درسن 14 سالگي حينكه از مرگ يگانه برادر جوانش اندوهگين شد سروده است ء در اشعار از سبك هاي مولانا صاحبءسعدي و حافظ پيروي نموده است. ديوان غزليات شاعر تحت عنوان (ناله بسمل) واثرديگري تحت عنوان (فانوس اخلاق) مجموعه اشعار اخلاقي - ادبي و اجتماعيست كه خواسته هاء درد ها و مشكلات جامعه اش را تبارز ميدهد توفيق چاپ حاصل نموده است. مجموعه مقالات ديني و اخلاقي كه نسخه قلمي آن عنوان (تنويراخلاق) كه هنوزبه چاپ نرسيده مطالعه آن براي هرفرد مخصوصا جوانان ونوجوانان لازمي دانسته ميشود. درين اثر


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

محترمه عزیزه عنایت شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 17:13
Skriv ut Skicka sidan

مصاحبه کننده : انجنیر عبدالقادر مسعو د
دوستان وخوانند ه گان عزیز وگرامی سلام خدمت یکایک شما.
گفت شنودی با محترمه عزیزه عنایت  شاعرو نویسنده ورزیده  کشورمان داریم
که توجه  شما عزیزان را به مطالعه ی آن جلب مینمایم

در سر زمین با ستانی و مردخیز افغانستان بهتـرین نخبگان,دانشمندان
نویسندگان, محققان,شاعران  در عرصه های ادب شناسی,باستان شناسی,زیبــا
شناسی,زبان شناسی,ژورنالیزم سیاست,تاریخ وغیره قدبرافـراشتــــه ومشــــعل
خدمت گذاری را د رعرصه,مسایل علمی,فرهنگی وادبیات کشورمـان فروزا ن
نگهداشته اند و فروغـی را درزمینه های فـــوق الذکربه ارمغان آورده اند کــه
کار نامه های شان قابل ستایش و تحسین است .
اکنون سخن درمورد یکی از چهـــره های فرهنگی ســر افـــرازوسخــن
سرایان شعر وادب زبان دری است.
این شاعرنازک اندیش وشیرین سخن درجمع درخشان ترین  ستاره هـا ی
شعر و ادب کشور ما مشعل پرجلا ل شعر و ادب را فروزان نگهداشــته و رونق
بخشیده است .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

محمد ميرويس (پوه مل) شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:53

محمد میرویس پوه مل مشکوانی
محمد ميرويس (پوه مل) مشكواني فرزند الحاج محمد رنگين (مشكواني) در سال 1360هـ ش در ولسوالي آبكمري ولايت بادغيس چشم به جهان گشود.
موصوف تعليمات ابتدائي اش را در مكتب ابتدائيه حنظله بادغيسي به اتمام رسانده و درسال  1383از ليسه حنظله بادغيسي سند فراغت صنف دوازدهم را بدست آورد، بعداْ درسال 1384 به مؤسسه عالي تربيه معلم بادغيس شامل ودرسال 1385صنف چهاردهم را در رشته ادبيات دري مؤفقانه به پايان رسانيد.

وی درسال 1387 با سپري نمودن امتحان كانكور دانشگاه كاتب كابل به در رشته حقوق کامیاب وفعلآ محصل سال دوم آن دانشگاه ميباشد.

وي مدتی در مؤسسه ورلدويژن ايفاي وظيفه نموده ونيز مدت سه سال وظيفه مقدس استادي رادر ليسه حنظله بادغيسي ولايت بادغيس انجام داده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

رحمت الله راستین شاعر جوان بادغیسی: شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:50


بیوگرافی رحمت الله راستین
شاعر جوان بادغیسی:

رحمت الله راستین بتاريخ 23 جدی 1363 در قریه چاکرها شهر قلعه نو ولایت بادغیس پابه عرصه وجود گذاشت. علوم متداول را نزد یکی از عالمان دین فرا گرفته و در سن هفت سالگی شامل مکتب گردید که در جریان دوره تعلیمی نسبت نا امنی های زیاد مجبورا" مکتب را رها و به هرات متواری شد و مدتي بدون درس و تعلیم بسر میبرد تا اینکه بعد از چند سال واپس به ولایت بادغیس بازگشت نموده و به ادامه مکتب اقدام نمود که در سال 1383 از لیسه حنظله بادغیسی فارغ گردیده و شامل دارلمعلمین بادغیس در رشته ادبیات گردید ودر سال 1386 از رشته متذکره قارغ و اکنون بحیث رئیس انجمن شعرا ونویسنده گان ولایت بادغیس ایفاء وظیفه مینماید.


چند قطعه شعر از رحمت 
الله

از آوان کودکی به اشعار و سرودن آن علاقه وافر داشت و هنوز 9 سال داشت که پدرش را در حادثه ترافیکی از دست داد و خود سرپرستی 4 خواهر و یک برادر خوردترش و مادرش را در پهلوی کاکایش میکرد،  ولی ازینکه شرایط بحران وطن و مشکلات زندگی مانع رشد استعداد ها شده که  نتوانست قریحه شعری و  استعدادش را در زمینه انکشاف دهد، سرانجام زمانیکه به دارالمعلمین شامل شد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

شاعر جوان (داود امین ) شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:49

نباشد جز دل ویران من شایسته ای عشقت

ترا ای گــنج نا پیدا در این ویرانه میخواهم

آری!

از قدیم گفته اند که گنج در ویرانه هاست بادغیس نیز ویرانه ایست که بسی گنجینه های شعر و ادب را در دامن خویش پرورانیده ویا میپروراند شاعرانی از دیوار کهنه های این مخروبه سر بلند میکنند و چون خورشید میدرخشند که تا هنوز نا شناخته مانده وهمه کس از این معادن گهر بار بیخبرند وچرا؟؟؟

من خودم فکر میکردم که شاید تعداد  شخصیت های ادبی که ما در ویب سایت بادغیس دات کام بدست معرفی گرفته ایم، محدود باشد ولی نه اینطور نبوده وقتی در انجمن شعر خوانی که توسط نمایندگی مدیریت مبارزه با مواد مخدر راه اندازه شده بود شرکت ورزیدم در واقع استعداد های شگفت آور را خودم مشاهده کردم که سخت مرا متحیر میساخت و امیدوار- جوانانی پشت میز سخن رانی میاستادند و اشعار بلند شان را زمزمه میکردند که به همه دلنشین تمام میشد در حالیکه اشعار شان چنان بدل مینشست که گویا شاعریست تمام علوم را فراگرفته اما نه شاگردان مکاتب ابتدایی بودند و یا اشخاص خیلی کم سواد اما طبع و قریحه بلند و پرشوری در نهاد شان پیدا بود که اشعار موزون و دلکش را از گفته های خودشان دیکلمه میکردند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

نقیب "آروین" شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:48

خلص سوانح نقیب "آروین"

نقیب متخلص به آروین فرزند عبدالغفور در برج حوت 1356 هـ.ش به قریه چاکرها قلعه نو ولایت بادغیس متولد شد دوره مکتب را تا صنف یازدهم به لیسه حنظله بادغیسی خوانده و بعدا" صنف دوازدهم را در لیسه جامی هرات به پایان رسانید.

زمانیکه طالبان در افغانستان مسلط شدند، چاره جز مهاجرت به کشور ایران نداشته و از مملکت خارج میشود.چون که علاقه زیاد به مسایل فرهنگی داشت در چوکات دفتر آِینه که در مشهد فعالیت داشت شروع بکار نمود.

باید متذکر شد که آروین از دوره مکتب به استعداد شعری خود پی برده و شروع به سرودن اشعار در قالبهای کهن شعر دری کرده و اشعار را میسرود که مورد توجه اطرافیان و استادان مکتب قرار میگرفت و نقیب را تشویق میکردند بعداز ختم دوره طالبان آروین به کشور باز گشته و شروع به فعالیتهای فرهنگی خود در شهر هرات نمود. ابتدا مسئول کانون جوانان هرات بود و بعد از آن مدیر مسئول روزنامه اتفاق اسلام گردید و چند مدتی آمر رادیو و تلویزیون هرات بود و فعلا" هم مدیر مسئول روزنامه اتفاق اسلام در شهر هرات میباشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

مرحوم ابوبکر (محزون) شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:44

سوانح مرحوم ابوبکر (محزون) یکتن از شعرای بادغیس :
مرحوم ابوبکر (محزون) ولد ذال بیک قوم سرخابی متولد قریه باغک مرکز قلعه نو ولایت بادغیس که در سال ۱۲۸۷ هجری شمسی تولد و حیات خود را فقیرانه باکمال صداقت و راستی بی آلایش در خدمت مردم مستضعف و محتاج خویش وقف کرده و همچنان به مردم ودیارش عشق وعلاقه سرشار داشته که بطور همیش به غم وشادی شان شریک بوده در حل وفصل معضلات آنها سعی وتلاش بیدریغانه نموده است.مرحوم (محزون) در سال ۱۳۲۴ هجری شمسی از طرف مردم قلعه نو دو دوره بحیث رئیس بلدیه و در سنه ۱۳۳۷ هجری شمسی دو دوره بحیث وکیل شورای ملی از طرف مردم به وقت وزمان آن انتخاب گردیده است.محزون

ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

مولوی محمد (ضاجر)جوندی شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:42
به كوشش: رحمت الله
سوانح مولوی محمد (ضاجر)جوندی

محمد فرزند محمدایوب متخلص به "ضاجر" ازقوم تاجیک درسا ل1357 درقریه تگاب بیست مربوط ولسوالی جوند ولایت بادغیس تولد شده است. موصوف درسنین طفلی وجوانی علوم دینی رادرنزدعلمای منطقه فراگرفت.
ازهمان دوره طفلیت استعداد وذکاوت درچهره اش نمایان بود بنابرآن به مجرد رسیدن به سنین جوانی به آموخته های خودبسنده نکرد وجهت ادامه تحصیل راهی خاک اولیاء شهرعلم وعرفان هرات باستان گردید درحالیکه فرموده سعدی (رح)راباخود زمزمه میکرد

طلب کردن علم شدبرتوفرض           دیگرواجب است ازپیش قطع عرض
ودرشهرهرات به منطقه بکرآباد به مسجدحضرت حمزه (رض) بنزد جناب حضرت مولوی صاحب گل احمد شرفیاب و کسب علم نمود.

دوره تفسیرشریف ودوره کلان حدیث شریف رانزد عالمان ممتاز کشورخوانده وختم نمودند وبعدشامل امتهانهای رسمی وغیررسمی شده که درهریک به درجه عالی کامیاب گردیده وسند فراغت راحاصل نمودند.

ضاجر گویا پیامبر بزرگ حضرت محمد مصطفی ص را در خواب دیده و انقلاب عجیب در روح و روان ضاجر پدیدار گردید که باعث دیگر گونی اوضاح و حال اوشد.

وی را چنان شیفته و فرهیخته دیدار رسول الله کرد که اکثر اشعار و غزلیاتش بیانگر همین مدعاست و همین امر باعث شده تا ضاجر دردش را در قالب شعر بریزاند و شعر را یگانه راه تسکین دردهایش گزیده و در عالم خلوت به معشوقه اش میسراید.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

بی بی سمنبوی بادغیسی شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 16:40
بی بی سمنبوی شاعری معروفی بادغیسی

بی بی سمنبوی بادغیسی از جمله زنان شاعر فی البدیهه و خوش قریحه ادبیات معاصر افغانستان است. او به (سمن) و سمنبوی بادغیسی نیز شهرت دارد. در سال 1308 ش در ولایت بادغیس بدنیا آمد که در دهه های پنجاه و شصت خورشیدی در کابل با فقرا می زیست. از وی مجموعه  اشعار در سال 1346 ش به نام (ناله های سمنبوی) در کابل به نشر رسید، در سال 1350 ش عدهء از هنر دوستان اشعار او را در هرات جمع آوری نموده و به نام گلهای سمنبو نیز نشر کردند. همچنان در سال 1368 ش اشعار سمنبو در کابل گرد آوری شده و بنام گزدیده اشعار سمنبوی بادغیسی به نشر رسید.

سمنبوی بادغیسی که زن بی سوادی بود، بخاطر یک لقمه نان به درب مکاتب و دانشگاه های کابل به گدایی می نشست و بـــرای یک افعانی قصیدهء را برای هر کس فی البدیهه مـــی سرود. بعد از دهه شصت خورشیدی سمنبوی در مجامع عام کمتر دیده می شد.

نمونه کلام:

بیسوادم در حیات خویش خوار افتاده ام
مثل مجنونم به دشت وکوهسار افتاده ام

صبرو آرام وقرارم رفت در هجر نگار
همچو آب چشمه ام در رهگذار افتاده ام

ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

مرحوم مولانا عبدالقادر درزئی بادغیسی شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 0:16
 مرحوم مولانا عبدالقادر درزئی بادغیسی


مرحوم مولانا عبدالقادر درزئی ولد مرحوم دلدار خان در قریه گدر دهستان ولایت بادغیس به ماه حمل سال 1270 هجری شمسی در یک خانواده متدین دیده به حهان گشود، موصوف مدت عمر گرانمایه خود را به کسب علوم دینی وقانون محاکم مصروف بوده که در این باره زبان زد عام وخاص بود. مرحوم مولانا مدت پانزده سال را در مسحد پای حصار ولایت هرات باستان در نزد اساتید وقت علوم دینی را فرا گرفت که اکثریت مردم در این امورات از نزد شان کسب فیض مینمودند.


مولانا درزئی مدت تقریبآ پانزده سال در ولایت بادغیس به حیث وکیل مدافع رسمآ مصروفت داشته وسر انجام در برج میزان سال 1373 هجری شمسی در ولایت بادغیس به عمر 103 سالگی چشم از جهان فروبسته وبه دیار باقی شتافت. روحش شاد

نمونه کلام:

بنام خدائی که نامش کریم

حلیم وسلیم است حی وقدیم

توانا مشکل گشا در جهان

بر آرنده در کار درمانده گان

خدائی که بر ذات خود دائم است

دو کونین از هستی اش قائم است

خدائی بزرگ که گسترده جان

به حیوان وانسان روزی رسان

به عجز ونیاز هر که شد بر درش

بلند رفت برچرخ گردون سرش

سری پادشاهان گردن بلند

به درگاه او کلب گردن کجند

تو بر لطف خود بین نه بر عاصیان

کرم کن به بخشای کردار شان

چه کم میشود ارحم والراحمین

بر در بهشت جمله ئ مومنین

به لاتقنطوی دادی ما را نوید

ز دریای رحمت مکن نا امید

الهی ز کردار خود منفعل

نسازی مرا روز محشر خجل

الهی زتقصیر من در گذر

نباشد مرا راه روی دیگر

الهی به کردا من ننگری

به فضل به الطاف خود بنگری

الهی نگیری به افعال من

رحیم بکن رحم بر حال من

الهی که از شرک وشک دور کن

همه کاروبارم خدت جور کن

الهی به قولت نکردم عمل

بحز باری عصیان خلل در خلل

الهی نکردم بجز کاری سهو

خطا بوده ام کرده ام کار سهو

یقین دارمت راهی پیشم وخیم

رهائی ازین غم به لطف عمیم

الهی در آن روز آید اجل

کنی ختم روحم به خیرالعمل

الهی اجل وقت جانم بزد

زباران رحمت به کامم چکد

الهی زوسواس دیوی رجیم

نگه داری ایمان ما را سلیم

الهی ندارم جواب درست

امیدم کریما به لاتقنطست

الهی بده توشه از فضل عام

رسد خلق عالم بدار اسلام

خصوصآ ز درزئی شوخ دغل

که جرمش برحمت بسازی بدل

***********************************
نوت: کتابی از اشعار شاعر تحت نام "کتاب اشعار مرحوم مولانا عبدالقادر درزئی" بکوشش محمد ناصر ولد مرحوم محمد اسماعیل برادرزاده مولانا عبدالقادر درزئی بتاریخ 14.01.1386 هجری شمسی به چاپ رسیده که در اکثریت کتاب فروشی های ولایات موجود میباشد.
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

اشخاص معروف افغان شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ 0:10

حنظله بادغیسی

 

قرن 3 هجری
او را از نخستین شاعران پارسی‌گو دانسته‌اند، اما فصاحت و بلاغت كلامش او را از دیگر شاعران نخست، ممتاز كرده است. وفات او را 219 یا 220 هجری قمری نوشته‌اند.
از او تنها دو قطعه به جا مانده است:
یارم سپند اگرچه بر آتش همی فگند               از بهر چشم تا نرسد مر او را گزند
او را سپند و مجمر ناید همی به كار              با روی همچو آتش و با خال چون سپند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهتری گر به كام شیر در است                   رو خطر كن ز كام شیر بجوی
یا بزرگی و ناز و نعمت و جاه                    یا چو مردانت مرگ رو یا روی

 

ابوسعيد ابي‌الخير

 

ابوسعيد ابي الخير- ابوسعيد فضل الله بن ابي الخير محمد بن احمد ميهني-

قرن 4 و5 (440- 357)

در ميهنه (مهنه) از توابع ابيورد متولد شد و وفاتش هم در همانجا اتفاق افتاده است. پدرش عطار بود و دوستدار اهل تصوف و بدين ترتيب ابوسعيد در مجالسي كه پدر ترتيب مي داد با مبادي تصوف آشنا شد. پس از تحصيل در علوم ديني و ادبي در ميهنه، مرو و سرخس، نزد ابوالفضل محمد بن حسن سرخسي در سرخس، ابوعلي عبدالرحمن سلمي در نيشابور و ابوالعباس قصاب در آمل خراسان به رياضت و سلوك پرداخت. سپس در خانقاه خود در ميهنه و نيشابور به ارشاد پرداخت و نفوذ بي مانندي در ميان طبقات مختلف به دست آورد.

تسلط او بر تفسير، حديث، فقه و ادبيات باعث شد تا مجالس وعظ او هميشه همراه با اينگونه مسايل باشد. ابوسعيد در مجالس خود هميشه از اشعار شاعران ديگر و گاه از اشعار خود بهره مي گرفت و به اين ترتيب او از نخستين بزرگان صوفيه است كه انديشه خود را جامه شعر مي پوشيده و از اين حيث پيشقدم سنايي و عطار مي باشد.

اشعاري به عربي و فارسي به ابوسعيد نسبت داده شده اند كه انتساب بسياري از اين اشعار به او مورد ترديد است. با اين حال چند رباعي را كه در اسرار التوحيد مستقيما به او نسبت داده است مي توان از او دانست.

شرح حال ابوسعيد ابي الخير به تفصيل در كتابهاي "اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابي سعيد" از محمد بن منور و نيز "حالات و سخنان شيخ ابوسعيد ابوالخير" از كمال الدين محمد- كه هر دو از نوادگان او هستند- و نيز در طبقات صوفيه آمده است.

 

وا فريادا ز عشق، وا فريادا                       كارم به يكي طرفه نگار افتادا

گر داد من شكسته دادا، دادا                       ورنه من و عشق هر چه بادا، بادا

--------------


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

حنظلهء بادغیسی جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 22:13

حنظلهء بادغیسی
نخستین سرایشگر شعر پایداری فارسی دری

 
 
 

مهتری گر به کام شیر در است


شو خطر کن زکام شیر بجوی


یابزرگی وعزو نعمت و جاه


یا چو مردانت مرگ رویا روی

  

این شعر بشکوه از حنظله ء بادغیسی ست که در چهارمقاله ء عروضی سمرقندی  به همین گونه  آمده است.

شعری که انسان را به آزادی و آزاده گی فرا می خواند.


هرچند پژوهشگران این شعر را نخستین سروده در فارسی دری نمی دانند؛ ولی با این حال  می توان آن را

نخستین شعر پایداری یا شعرمقاومت  فارسی دری خواند .


حنظله با همین شعر توانسته است تا سده های  درازی را پشت سر بگذارد و خو د را به روزگار ما برساند .

او به مرز فردا ها و پس فردا هانیز راه خواهد زد و به گفته ء شاعر: این موج را سر برگشتن نیست.

 

در رابطه به سال تولد حنظله چیزی نمی دانیم  ؛ اما در تذکره ها سال خاموشی او را 219 و گاهی هم 220

هجری قمری نوشته اند.دراین صورت می توان گفت که او در نیمه ء دوم سده ء دوم هجری می زیسته است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

حنظلهء بادغیسی جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 22:5
حنظله بادغیسی، شاعر قرن سوم هجری قمری و از نخستین شاعران و گویندگان زبان پارسی است که در

عهد طاهریان می‌زیست نظامی عروضی از قول احمد بن عبدالله خجستانی «دیوان» شعری به وی نسبت

می‌دهد. از اشعار وی تنها پنج بیت، شامل یک قطعه دو بیتی و یک مفرد به دست آمده است. در مجمع

الفصحا آمده است که وفات حنظله در سال ۲۱۹ هجری قمری بوده است.

شعری از حنظله بادغیسی به روایت از کتاب چهار مقاله اثر نظامی عروضی سمرقندی:

مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی

عوفی نیز شعر زیر را به وی منسوب کرده‌است:

یارم سپند، گرچه بر آتش همی فکند
از بهر چشم، تارسد مرا گزند
او را سپند و آتش، ناید همی به کار
با روی همچو آتش و با خال چون سپند


نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

حنظله بادغیسی، جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 22:1

حنظله بادغیسی (زادۀ ... ه‍.ق - درگذشتۀ ۲۱۹ ه‍.ق)، از قديم‌ترین شاعران و گویندگان زبان پارسی

است که در عهد طاهریان می‌زیست نظامی عروضی از قول احمد بن عبدالله خجستانی "دیوان" شعری به وی

نسبت می‌دهد. از اشعار وی تنها پنج بیت، شامل یک قطعه دو بیتی و یک مفرد به دست آمده است.[۱]


زندگی‌نامه

حنظله در بادغیس به دنیا آمد. اما در رابطه با سال زايش او چیزی دانسته نيست. با اين همه، می‌توان

گفت که حنظله در نیمۀ دوم سدۀ دوم هجری قمری می‌زیسته است. به گفتۀ دکتر ذبیح‌الله صفا در کتاب تاریخ

ادبیات در ایران "صاحبان کتب و تراجم او را از معاصران دولت آل طاهر شــمرده‌اند." با اين وصف، شــاعری

حنظلۀ بادغیسی مقدمتر از شــاعران روزگار یعقوب لیـث صــفار (٢٦۵-٢٨٧ ه‍.ق) است.[٢] معاصرين وی محمود

وراق و فيروز مشرقی بوده‌اند.[٣]

سروده‌های حنظلۀ بادغیسی را نبايست نخستین شعرهای فارسی دری دانست، برای آن که شعرهای او

از چنان زبان پیراسته‌یی برخوردار است که باید پیش از آن شعر فارسی دری تجربه‌های بزرگی را پشت

سرگذاشته تا بدان حد پختگی رسيده باشد. چنان که شعرهای به‌جا مانده از او را می‌توان با درخشان‌ترین

شعرهای سدۀ چهارم هجری مقایسه کرد. به‌هر حال، حنظله یکی از آن ستاره‌گانیست که در سپیده دم

پیدایی شعر فارسی دری در سدۀ سوم هجری درخشیده است.[۴]

هرچند نظامی عروضی از قول احمد بن عبدالله خجستانی "ديوان" شعری به وی نسبت می‌دهد. اما از

اشعار وی تنها پنج بيت، شامل يك قطعه دو بيتی و يك مفرد به دست آمده است.

    يارم ســپند گرچه بر آتـش همـی فکـند
    از بهـر چشــم تــا نرســد مـرو را گـزنــد
    او را ســــپند و مجـمر نــايـد همـی بکار
    با روی همچو آتش و با خال چون سپند.

    مــهــتری گــر بکام شـــــير در اســـــت
    شــــو خـطــرکــن ز کام شــــير بجــوی
    يــا بــزرگـــی و نـــاز و نـعـمــت و جـــاه
    يــا چــو مــردانــت مــرگ رويـــاروی.
درگذشت:

در مجمع الفصحا آمده است که وفات حنظله در سال ۲۱۹ هجری قمری بوده است.
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

حنظله بادغيسي و امير خراسان : جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 21:58

مهتري گر به كام شير در است ...

 حنظله بادغيسي و امير خراسان :

 در تاريخ ادبيات ما به وفور به نمونه هايي برخورد مي كنيم كه


شخص مشهوري و يا حتي گمنامي به يكباره و بدليل تاثير

ژرفي كه از يك سخن يا نوشته و يا رفتار خاص پذيرفته است ،

تحولي عظيم در زندگي اش بوجود آمده است و به كلي دگرگون

شده است . شخصيت هايي چون : ابراهيم ادهم ، ناصر خسرو

،عطار نيشابوري ، مولوي و از جمله همين احمد ابن عبدالله

خجستاني  تنها نمونه هايي از اين نوع در تاريخ ما هستند . و

اگر چه داستانها و رواياتي كه از آنها نقل مي شود كم و بيش

با افسانه ها و اغراق گويي هايي هم همراه است ولي چيزي

از اصل موضوع كم نمي كند كه : سرشت بشر به نيكي و

خوبي و پاكي ميل دارد و مادام كه اين سرشت نابود نشده

باشد مي تواند در لحظاتي نجات بخش گردد و تاثير شگرف خود

را بر جا بگذارد . و اما داستان :احمد بن عبدالله كه ابتدا مهتر

گروهي بود كه كارشان اجاره دادن خر بود وسپس به  اميري

خراسان  رسيد از قول نظامي عروضي :

. نظامي عروضي در چهار مقاله خود مي نويسد: «احمد بن

عبدالله خجستاني را پرسيدند تو مردي خربنده بودي، به امارت

خراسان چون رسيدي؟ گفت: روزي ديوان حنظله بادغيسي

همي خواندم بدين دو بيت رسيدم: 


مهتري گر به كام شير در است
شو خطر كن ز كام شير بجوي
يا بزرگي و عز و نعمت و جاه
يا چو مردانت مرگ روياروي

داعيه اي در باطن من پديد آمد كه به هيچ وجه در آن حالت كه

اندر بودم راضي نتوانستم بود.» اين بود كه تلاش كرد تا به

اميري خراسان رسيد .

 

و در روزگار ما اگر قرار باشد با گفتار ديگران را هدايت كنيم بايد

كلام ما  بدينگونه  تاثير گذار باشد . بگذريم از اينكه آنچه بنام امر

به مفروف و نهي از منكر در قران آمده است بيشتر ناظر به

جنبه هاي عملي آن است و ما امروزه مي دانيم كه بهترين

روش تشويق ديگران اين است كه خودمان به گفته هايمان

معتقد باشيم و عمل كنيم نه اينكه مصداق سخن سعدي شويم

كه مي گويد به ديگران زهد و تقوا آموزش مي دهند و خود سيم

و غله مي اندوزند!

كوتاه سخن اينكه هم دلايل علمي و هم شواهد تجربي بسيار

بر تأثير بخشي عنصر فصاحت و بلاغت به امر به معروف و نهي

از منكر وجود دارد كه آمران به معروف را ملزم مي كند به

آموختن فنون فصاحت و بلاغت همت گمارند و سخن و قلم خود

را به اين زيور بيارايند.

نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

آمد آمد بهـــــار ( قطعه شعر از ارفاق) جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 21:53

                                                    رخ نیکوی بهار

 

کنون از پرده برون شد رخ نیکوی بهار       ***     چهره افروخته هر جا گل خوشبوی بهار

جامــــه سبز که خیاط ازل دوخته است      ***     بازپوشانده فلـــــــک بر قد دلجوی بهار

لذت آب بقــــا در لب هـــــــر زنده لی        ***     گر بنوشد به سحر قطــرهء دلجوی بهار

ژاله از ابر سیه رقص کنان تا دم صبح         ***     رشــــته سازد زجواهر سرگیسوی بهار

گل پیچان زطراوت کمر سروگــــرفت           ***     طوق زرین شده چون سلسله موی بهـار

خواهی اسرار طبیعت بتو ظاهر گــردد       ***     باز کــــــن دیده بینش بنگر سوی بهار

زینت باغ شده مسند گل درهمه جـــــــا    ***     بلبلان مست وغزلخوان به سرکوی بهار

لاله سرخ نشان لب گـــــــــــلنارئی تو       ***     تیغ آلوده بخون درکــــــف هندوی بهار

                                             باز(ارفاق) ترا گاه گهی در دل شب

                                           ساغر ناب دهد ساقئی  مه روی بهار 
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

قطعه شعر از عبدالمومن عاطف ’ شاعر بادغیسی جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 21:52

قلب پریشان 

ماه من بر یاد تو قلبم پریشان است هـنوز                  رنگ زرد و آه ســــرد و دیده گریان است هنــوز

گرندارم قـــــــــــدرتی تا نام تو سازم بیان                  نقش برقلبم چو نقــــش ماه تابان است هـنوز

گاه نپرسیدی زحال عاطف دلخــــسته ات                   با امید دیدنت در بیت احــــــــــزان است هنوز

قامتم چون خانه نون خم شـده ای نازنـین                  رمز عشق تو درون سینه پنهان اســــت هـنوز

گاه به بازار غــــــــــلامان پا بنه از روی ناز                   چاکرت را بین که سرخیل غلامان است هـنـوز

از قدومت کلــــــــــبه تاریک مرا نور بخش                   از فراقت سالها است سینه بریان است هـنوز

بی وجودت کی برون آید زسینه درد وغـم                   اشک غم بریاد تو برکنــــــج دامان است هنوز

بعد مرگم پا بنه بر مرقدم ای ســـــیم تن                   تا زنم فریاد گویم دل پرارمـــــــــان است هنوز 
گاه زخاک کــــــالبد عاطف نمی روید گـــــیاه

چون که داغ هجر تو بردل فراوان است هنوز

نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

رحمت الله جان جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 21:50

قشنگ است که قشنگ است


یار من چه خوشنمایی سـروپا قبا قشنــگ است

نوگل وشــــیرین ادایی عشوه و ادا قشنگ است

گه سراغ دل نگـــــــــــیری زشکسته و اســیری

گل من چه سخت گیری بتواین جفاقشنگ است

بدوچشم گل پرستت به نگاه شـــــوخ مــــستت

به کـف سفید دستت به به حنا قشـــــنگ است

خم زلفـــــــــــــــک سیاهت برخ چو روی مــاهت

بخدا خدا گواهـــــــــــت طره سیا قشــنگ است

حالتی فسرده و زار دل خونچکــــــــــــان بیـــمار

غصه و سرود و اشــــعار بخدا مـــراقشنگ است

صــــــورت چـــــو آفـــتابت لب میگـــــون و عنابت

بدوچشم نیم خوابت تو بگو چرا قـــشنگ است؟

تا ترا او آفـــریده دست از قلــــــــــــــــم کشیده

بجهان چو تو ندیده صنــــــــع کبریا قشنگ است



مستی

مهرخ من شراب ده تا که خـــــــــــمار بشکنم

باز حــــــــــــریف گل شوم جوش بهار بشکنم

هـــــــوش ربوده از سرم مستی یاد چشم او

تا بکجا پیاله را شـــــــــــــــب از خمار بشکنم

امشب خوشست مستیم بهرچه غافلی زمن

خیز بده قدح مرا تا که قرار بشـــــــــــــــــکنم

ناله و گریه تا بکــــــــــــی رنج خمار تا به چند

رسم ســــــــــکوت را مگر در این دیار بشکنم

خرقه به آتش افــــــــــــگنم لاف ریا نمی زنم

توبه و عهد سست خود من آشــــکار بشکنم

رحمت ما خیال تو لجه پر طــــــــــــلاتم است

بلبل این باغ و گلم صوت هزار بــــــــــــشکنم
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

شیخ مولانا سید نعمت الله جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 21:48

 

فراق دوست مرا ساخت بی قرار آخر     بگــــــــــرد خاک درش کرد انتظار آخر

بگفت بلبلی وقت سحـــربزیروبمـــــم      گذشــــــــــت نوبت گل فصل نوبهارآخـر

رسید وقت خزان و شدند گلهــــا هــم      خراب وزیر وزبر شد بخاک و خار آخر

هزار عیش وطرب در جهان بیارایی       و می بیاد اجل گردی خاکســــارآخــــــر

اگر بدور زمان تخــت سلطنت داری       چسود زیر لحـــد خواهی رفت زار آخر

نصیحت کنمت دل بروزگار مبـــــنـد       بحسرت زن و فـرزند ورزوگارآخـــــــر

مکن ز دست جدایی شکایت ای محوی

که میرویم  ز جان سوی گلعـــذار آخر
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

قطعه شعر زیبای از عبدالعزیز (نـــــازک) جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 11:25

بهـا  ر ا مر و ز کا ر ا  ز سر  گـر فـتـه         به کف چر خ فلک سا  غـر گر فته

رسید پیغا م و نو ر و ز هم گـل آ و ر د          به بو ستا ن عند لیبا ن  پر گر فته

ببین د ر جا نب صحر ا چه حا ل ا ست          و طـن ر ا لشکـر ی د  لبر گـر فته

ز نـو  ر  و جلـو ۀ  آ  ن  نا  ز نـیـنـا ن          ز مین چو ن آسما ن ا ختر گر فته

به  بز م  آ ن حـر یـفـا ن شکـر نـو ش           بسا  ط  ا  نـجـمن  شکـر  گر فـته

به  حـیـلـه ، بلکه د ر هنگا م غا ر ت            پر یر و یا ن به کف خنجر گر فته

به شو خی  بهـر قـتـل  نـو جـو ا نا ن             نقا ب ا ز رو ی یکد یگر گر فته

چـمـن ا ز خـو ن چشـم مستمنـد ا  ن              سـر ا سـر لا لـۀ ا حـمـر گـر فته

د و ز لفـا نش چـو شـا م بینـو ا یا ن             ما ه د ه و چا ر ر ا د ربر گر فته

د لـم ا ز اشـتـیـا ق آ ن گـل ا نــد ا م               مـثـا  ل  نا  ر آ ذ ر د ر گـر فـته

فـلک ا  ز  آ  ه  و د  ر  د آ تـشـیـنـم              غبـا ر د  ر د خـا کـستـر گـر فـته

مگر فـر ز نـد نا شـا یستـه  بـو  د م              کـه آ ه با ب ، من ر ا د ر گر فـته

عز یز ا ین نسخۀ ا قبا ل من  ر ا

خر ا ب ا ز صفحۀ  د فتر گر فته

نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

غزلی زیبای از شاعر مستعد میهن ..... آقای زریر جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 11:23
اسیران جفا

ما عاشق و شیدای توای ذات خداییم
در راه رسیدن به تو ازخویش جداییم

در کعبه وبُتخانه وهم دیر و کلیسا
ما در طلب عشق تو و وصل و لقاییم

با لطف تو اشرف شده آدم بدو عالم
افزون زملک قبله ی مخلوق تو ماییم

هستیم به خلقت همه ازگوهرواحد
خاکیم ولی زنـده ازآن نورصفاییم

قومی به خطا رفت چو ابلیس به تکبر
از او بگریزیم و همه سوی توآییم

بربنده ی توهرکه ستم کرد خدایا
در راه نجاتش همگی دست دعاییم

آیات تورا برکف بیگانه نهادند
فرعون شـده حاکم و درچنگ بلاییم

در کابل و بیروت و یا غـزه و بغـداد
در آتـش بیداد اسیریم و فناییم

شـد حکم تو ودین تو پامال ستم ها
بااین همه گویند که مردان خداییم

یارب توبما نصرت و توفیق عطا کن
مظلوم و ستمدیده ، اسیـران جفاییم

بگذاربه عصیان«زریرت» قلم عفو
لطف و کرمی کن که درسهووخطاییم

ستراسورگ
فرانسه

این غزل در زمان حمله رژیم صهیونستی اسرائیل بر باریکه غزه سروده شده است.
نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |

قطعه شعر زیبای از عزیز نازک جمعه سیزدهم فروردین ۱۳۸۹ 11:16

786

قطعه شعر از عبدالعزیز (نازک) یکتن از شاعران شیرین کلام دیارحنظله

 

جهان یکســــر بهای مـوی نازک     همه عالم بگفتــــــــگوی نــــــازک

ملـــــک اندر فلــک تعلـیــم گیرد     بخوی وخصلت نیکـــــــوی نازک

کند سجده مه وخورشـید واخــــتر    بمحراب خــم ابـــروی نـــــــازک

پری وآدمی وحـــور و غلـــــمان    اسیر زلف غنبـر بـــــوی نـــــازک

بصحرا لالـــه را بر دل نهد داغ     خدنگ نـــــرگس جــــادوی نـازک

کند شرمنــده سرو بوستـــــــانرا     نهد گرقامت دلجـــــــوی  نــــازک

محبت چنـــگ زد برآستینـــــــم      کشاکش میکند با سوی نــــــــازک

بهردو چشــم هجـرت دیدهء خود     کنم سرمـــه زخـاک کـــوی نازک

از آزن بنشسته گل برفرق شاهان    که دارد شمهء از بــــــوی نــازک

طبیب از بسترم برخیز و بــگـذر    نـــداری گر بکـــف داروی نـازک

حیات مردهء صـــدسالــه بـــاشد     شــراب آن لب لوء لــــوی نـازک

بســان فاخـــتـــه دارم بگــــردن     کمنـــد از رشــتــهء گیسوی نازک

عزیزم دارم امیـــــد از خــــداوند

بوقت مــرگ به بینـم روی نازک

نوشته شده توسط "حمیدی"  | لینک ثابت |